خسته شده بودم

"مفتش شش انگشتی" با لباس سفید دامادی اش، غرق در خون از پیاله فروشی بقوس بیرون می آید. "رضا خوشنویس" که از دقایقی پیش مضطرب و نگران منتظرش بوده خودش را به او می رساند. مردم جمع می شوند پیکر نیمه جان مفتش را می کشند تا داروخانه روبروی عرق فروشی. داروفروش همه را بیرون می کند و دور و بر مفتش خالی می شود. رضا بر بالینش می نشیند و می پرسد: اسلحه ات کجاست؟ مفتش می گوید: زیر کِتفم. رضا می پرسد: چرا استفاده نکردی؟ مفتش که دیگر جانی برایش باقی نماند به سختی می گوید: "خسته شده بودم. خسته." 
اولین بار که در نوجوانی این جمله را از دهان مفتش شنیدم چنان زدم روی رانم که تا یک روز بعد گزگز می کرد. مفتش را دوست داشتم بعد از آنکه داستانش را تعریف کرده بود شیفته اش شده بودم. حالا نمی فهمیدم یعنی چه که "خسته شده بودم".منطق آن روزگارم حکم می کرد که مفتش باید سریع اسلحه را می کشید همانطور که برای "شعبون بی مخ " کشیده بود. اما چرا چنین نکرد؟ امروز یاد آن صحنه افتادم و حالا بعد از سال ها فکر می کنم مفتش حق داشت. گاهی می توانی اسلحه بکشی و خون و خونریزی راه بیندازی. می توانی قلمت را روی کاغذ بچرخانی یا انگشتت را روی کیبورد برقصانی و شلیک کنی . اما چنین نمی کنی. منطق دراماتیک را بهم می ریزی و این کار را نمی کنی چون فکر می کنی گیرم که "غلام عمه" ای را هم ناکار کردی اصلن به فرض که "شعبون بی مخ "ی را زمین زدی با "هزار دستان" جهل و تعصب و بی منطقی چه می کنی؟ با این حال اگر این دشنه که به سویت می آید و چنین زخم می زند از هم وطنی باشد که در وسط میدان نشسته و تو را خائن می نامد که می گویی نشستن گناه است ،دمش گرم هر چه بگوید حق دارد. نظرش این است. اما اگر این زخم از آن خارج نشینی باشد که با آبجوی 5 درصدی یک جهان بینی دارد و با 8 درصدی جهان بینی دیگر آخرش هم که مملکت به فنا رفت همه هنرش این باشد که از سویه چپ اسب حضرت ابوالفضل ممد گیرد و حواله ای بفرستد که "به ما چه؟ ما که حال می کنیم اینجا." آنوقت است که باید بر اساس منطق دراماتیک پیش بروی و شلیک کنی چنان هم شلیک کنی که نفسش بالا نیاید. اما چه کنی که صدای مفتش شش انگشتی در سرت می پیچد: "خسته شده بودم. خسته."

/ 2 نظر / 12 بازدید
romina-nikandish

سلام..نوشته ی زیبایی بود. خوشحال میشم به متن های ادبی من هم نظر بدید..

بکتاش

سلام[گل]