سبز دوزخی

اقامت چند ساعته ام در ملایر و دیدار با ناصر صارمی به خواندن شعر تازه او ختم شد. حیفم آمد آن را اینجا نیاورم:

چو ابر باردار که گرفته آسمان بغل    

چقدر سوژه دارم و نمی چکد زمن غرل

مرا نمی شناسی ای همیشه در کنار من؟

ولی تورا شناختم شریک روزگار من

چقدر غصه دارم ای رفیق بی صدائی ام

چه دیده ها که دیده ام نگفته ام که دیده ام

شنیده ام چه ها ولی نگفته ام شنیده ام

چه یوسفان بی گنه که دیده دیده های من

همیشگی ست گوئیا مقال چاه و پیرهن

غمی است نانخوری ولی تو نان غم نخورده ای

خوشا به این توهمت که زنده ای نمرده دای

چه کفه های این و آن به چشم نابرابرند

اگر چه در خطاب ها برادرند و خواهرند

به چشم خود شنیده ام مجاور همین وطن

که می شوند دختران به درهمی بدل به زن

در این جدال خیر و شر چه زود می شود هدر 

وفای سر برهنه ها فدای چارقد به سر  

کسی که جار می زند در این هبوط خامشی

و وعده می دهد تو را فقط برای دلخوشی

تو را فریب می دهد به رنگ سبز دوزخی

ومی کشاندت به یک بهشت سرخ برزخی

نه کشتی و نه مصحفی نه یک عصا نه یک تبر

نه معجزی که بشکند طلسم این همه خطر

در این خسوف شهر که مرا سیاه می کند

کجاست کاو ه ای دگر که کار ماه می کند

افول مردها در این گذار مرد مرده ها

چه باز کرده جای را برای درد مرده ها

چرا گران نمی شود بهای خون مرد ها

کسی نمی دهد بها به دودمان مرد ها

و می فروخت آرزو زنی به رنگ اطلسی

متاع ناگشوده ای به نرخ زور بی کسی

و گفت گرچه روح را به جسم هرزه دوختم

وطن فروش نیستم اگر چه تن فروختم

                               ناصر صارمی

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مينای آبی

من هم پس از این همه سفر نتونستم عطر کبابای قاسمو تو هیچ رستوران لوکسی پیدا کنم..یه سری چیزا تو خون آدماست...هنوزم وقتی کسی از من می پرسه راستی...شهر شما بزرگه....لبخند می زنم و می گم نه.کوچیکه...اما...

محمدرضا مولودی

و وعده می دهد تو را فقط برای دلخوشی تو را فریب می دهد به رنگ سبز دوزخی ومی کشاندت به یک بهشت سرخ برزخی نه کشتی و نه مصحفی نه یک عصا نه یک تبر خيلی خوش دسته

شهرام

سلام. سپندارمزدگان‌مبارک. منتظرم. ياعلی.

ابزورد/ نباتی

سلام.از لطفت ممنونم.نتونستم در اردبيل ازت پذيرايی کنم.شرمنده.کارت جالب بود و خوب.به ويژه تکه اول و اخرش.به نظرم يک کار نمايشی کامل بود آندو....بهت حسوديم ميشه.من خيلی وقته که به خاطر مشکلات نتونستم کارهام رو آماده اجرا کنم.همه اش کارهای نيمه تمومه....به نيما و تو و همه کسايی که با عشق می نويسن و کار ميکنن خسته نباشيد ميگم.....التماس دعا دارم اخوی!دوستتان د ارم و می بوسمتان.تا بعد

لیلا

سلام من این شعر قیامت رو ار صارمی تو یه وبلاگ دیگه دیدم یه مصرعش نیست کاش تو هم شاعر بودی

الميرا

اين چند نفر

لطفا از ناصر صارمی اين شاعر عصيانگر و قالتاق و کمی کچل باز هم شعر بنويس دوسش داريم

منوچهر اکبرلو

موفق باشی.

وبلاگ شخصی...

سلام آرش خان.کجايی محبوب ...؟! نيستی يا از فرط حضور ما نمی بينيمت ؟ مطلبی در حوزه تئاتر داشتی به ما بده برای اين سايت . راستی سايت را هم بازديد کن وحال بده ... ( راديو فرهنگ دات آی آر ) البته با حروف انگليسی...! کيبورد منمشکل داره نمی تونمانگليسی بزنم ...